«تاکنون هرگز جسارت آن ام نبوده است که تو
را به بالا فرا خوانم.همین ام بس که تو را با خود کشیده ام. تاکنون برای
واپسین بی پروایی و بازیگوشی شیرسان چندان که باید نیرومند نبوده ام،
سنگینی ات همیشه برایم بسی سهمگین بوده است. اما روزی آِن نیرو ونعره ی
شیرانه را خواهم یافت که تو را فرا می خواند.
ای پسینگاه زندگی ام! ای شادکامی پیش از شامگاه! ای لنگرگاه در دریای آزاد! ای آرامش در عین بی یقینی! چه بدگمان ام به همه شما!
به راستی، به زیبایی افسونکار شما بدگمان ام! عاشقی را مانم به لبخندهای بسیار نوازشگر معشوق بدگمان.
آه، کی به سامان خویش باز خواهم رسید، آنجا که دیگر نمی باید خود را خم کنم، آنجا که نمی باید در برابر خردان خم شوم!
بازیگوشی و نیک خواهی خردمندانه روان ام این است که زمستان ها و بوران های یخبندان اش را پنهان نمی کند، و نیز سرمازدگی اش را.
تنهایی یکی را گریز یک بیمار است و دیگری را گریز از بیماران.
بگریز دوست من به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است.
جنگل و خرسنگ نیک میدانند که با تو چه
گونه خاموش باید بود. دگر بار چونان درختی باش که دوست اش می داری، همان
درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.
پایان تنهایی، آغاز بازار است و آنجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وزوز مگسان زهرآگین.
بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم.
سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.
تو را از مگسان زهرآگین به ستوه می بینم و می بینم زخم های خون آلوده را بر صد جای تن ات، اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.
غرور خاموش ات ایشان را، ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی، شاد خواهند شد.
بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است.
سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.»
از کتاب « چنین گفت زرتشت - نیچه »