ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)

هیچوقت یاد نگرفتم از واژه ها درست استفاده کنم.دارم کم کم احساس می کنم این واژه ها بازیچه دست ما آدماست که صرفا به منظور اغوای همدیگه ازشون استفاده می کنیم.شایدم به نوعی شیوه ای برای تخلیه شدن ماست. چند روز بود واقعا دلم میخواست چیزی بنویسم ولی تا قلم رو کاغد میزاشتم چیزی جز خطوط بی ربط م یا شکلک های نامفهوم نمیدیدم.نمیدونم شاید من ازپس ذهن آشفته ام بر نمیومدم یا اون از پس من!!!هر وقت خواستم یک کلام از احساس درونیم بنویسم واژه ها از دستم گریختند و توی هیاهوی ذهن شلوغم گم شدن .خوش به حال حیون ها.حساب کن ما آدما چند جور زبان مختلف داریم و توی همون زبانها باز صد جور لهجه داریم ولی یه سگ یا گربه رو از هر کجای دنیا ببری جای دیگه زبون همنوعشو میفهمه.چقدر دوست داشتم زبون همه ی آدمای کره زمین رو بلد بودم اما درست که نگاه میکنم بازم کمه!!!!ما که زبون همو میفهمیم بازم حرف همو نمیفهمیم و کلی مشکل داریم چه برسه که زبون همه آدمای دنیا روهم بدونی.حالا فرض کنیم که حرف همو هم میفهمیدیم مگه چی داریم واسه گفتن؟؟جز یه مشت حرفهای تکراری که گفتنشون تکراری تره.گفتن دردها،غم ها،آرزوها،تنهایی ها....اینها که بین همه آدمای دنیا مشترکه.حتی حالا الاغ هم میدونه این دنیا اصلا جای خوبی نیست این که دیگه حرف زدن نمی خواد.یه دوست روانشناس دارم که بنده رو به عنوان نمونه آزمایشگاهی جهت تحقیق و بررسی هاش قرار داده چون فکر میکنه من دیونم ولی نظر من دقیقا برعکس اونه چون فکر میکنم اون دیونست.حالا بگذریم این دوست گرامی جهت تغییر بعضی رفتارای من یه چندتا کتاب پیشنهاد کرد که البته من به عنوان کتاب جوک ازشون استفاده میکنم.ولی امروز یه جمله توی یکش خوندم که به نظرم بد نیومد فکرکنم این روانشناسه مثل من عاقل بوده شایدم خیلی دیونه بوده.گفته بود زبان و لغات می تونه موجب تولید دروغ بشه اما زبان بدن هیچگاه دروغ نمیگه.اون معتقد بود اهمه اعضای بدن قابلیت صحبت کردن دارند.درهمین حین بنده خودم رو متصور شدم که چسبی بر دهان زده دارم به یکی ابراز علاقه میکنم با زبان بدن ببین چی میشه!!!فکر کنم بعدا یکبار امتحان کنم اینو.توی خاطراتم که گشتم دیدم یارو همچین بیراه نگفته بود.خودم خیلی سال پیش یکی رو دوست داشتم ولی ازاونجا که خواسته بود فقط دوست باشیم نه هیچ چیز دیگه(البته امن هنوزم نفهمیدم اون حرف یعنی چی)پس از مدتها یه روز وقتی حالش اصلا خوب نبود و به زمین و زمان فحش میداد من احساس کردم باید دستاشو بگیرم،واین کارو کردم همون لحظه احساس کردم قلبم به تپش عجیبی افتاده که کاملا احساسش کردم و بعد یه مدت کوتاه دستمو کشیدم وازش پرسیدم چه حسی داشتی ؟گفت:آرامش.حالا اینجا دوتا فرضیه دارم1.یا اینکه واقعا درست گفته و با وازه ها بازی نکرده بقول خودمون که این همون زبان بدن رو تایید میکنه.2.یا اینکه واسه دل خوشی من و اون روانشناس یه چیزی گفته دلمون نشکنه.
نکته دگر در باب دستای من اینه که همیشه سرده.مثل یه تیکه یخ!!!که باز همون دوست روانشناس بهم گفته دلیل روحی روانی داره که من بهش اهمیت ندادم. من اعتراف میکنم یکبار جهت اغوای یه نفر،از دستهای یخیم کمک گرفتم که البته با شکستی عجیب مواجه شدم،که این خود همون فرضیه زبان بدن رو تاحدودی واسم اثبات کرد.گفتم که...آه...ازین آه های عاشقانه!!!دستای سرد من ،وجود دستای تورو میخواد!!!که ناگهان دستم چنان گرمی به خود گرفت که وقتی دستم رو طرف لمس کرد یه خنده ملیح زد و زیر لب گفت:دروغگو.....این واژش واقعا راست بود که فرضیه لغات پوچ رو یکمی به چالش کشید....نوشتن خاطرات هم واقعا چیز خنده داریه.با اینکه دوست روانشناس روانپریش توصیه میکنه که حتما اونها رو بنویس ولی من چندان

اعتقادی به نوشتن روزمره گی ندارم.همین چند روز پیش دوست دختر یکی از دوستم دفتر خاطراتشو که از دوران نوجوانی تا حالش رو توش نوشته بود آورد و پس از خواندن چند خاطره عتیقه دعوایی سهمگین به وقوع پیوست که پس از گرفتن یه فصل آبغوره فرد اعلا به اتمام رسید.ببین این لغات پوچ چه قدرتی دارند....

یه چیز جالب و خنده دار دیگه مربوط میشه به رفتن بنده به مراسم ختم برای اولین بار و بدست آوردن چندین شاهد جهت اثبات زبان بدن توسط اینجانب.توی این مسجد که کمتر شبیه مسجد بود وبه یک سالن سینما بیشتر شبیه بود اتفاقاتی بس خنده دار به وقوع پیوست که ذکر آن خالی از لطف نیست.وارد که شدم دیدم همه جا صندلی هست دقیقا مثل سینما وتصاویر گرفته شده توسط دوربین ها روی یه پرده بزرگ نشون داده میشد.آقا آخر اثبات فرضیه زبان بدن بودااااااا .من که فهمیدم چه خبره از همون اول به پشت یه ستون پناه بردم و ازونجا نظاره گر صحنه های بس دل انگیز شدم که جای همه دوستان خالی بود دراین مجلس سراسر تظاهر.اما من که در پی اثبات فرضه به اونجا رفته بودم فهمیدم آدما چقدر پیشرفت کردن که زبان بدن هم جلودروغهاشون کم میاره.یارو داشت کرکر می خندید تا تصویرش میومد اونجا میدیدم زارزار داره میگریه انگار دنیا بر طبق پیش بینی های نوستر آداموس نابود شده و احتمالا ماشین قسطیش افتاده تو اقیانوس اطلس.بنده نیز که غرق دراین افکار بودم دیدم همه پاشودن فکر کردم تموم شده،دیدم نه یهو همه به چپ چپ رفتند منم رفتم با عجله یه وردی خوندن،منم گفتم حتما بعدش به راست راسته و تا دعا تموم شدم رفتم به راست راست دیدم همه به سمت جلو هستن من به راست و اونجا بود که پوزخنده جمع رو دیدم و در دل گفتن زبان بدن اثبات گشتی کنون و سپس نود درجه به چپ برگشتم.
نتیجه اخلاقی: جهت کاهش تولید دروغ کمتر حرف بزنیم و بیشتر از زبان بدن استفاده کنید و از صبح تا شب واسه هم شکلک در بیاریم اگه هم شکلک کم آوردید از شکلک های موجود در یاهو استفاده کنید

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ساعت 8:59 نويسنده علی |