نه!
این برف را
دیگر
سر باز ایستادن نیست،
برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند
تا در آستانه ی آئینه چنان در خویش نظر کنیم
که به وحشت
از بلند فریادوار گدازی
با اعماق مغاک
نظر بردوزی...
باری
مگر آتش قطبی را
بر افروزی
که برق مهربان نگاهت
آفتاب را
بر پولاد خنجری می گشاید
که می باید
به دلیری
با درد بلند شبچراغیش
تاب آرام
به هنگامی که انعطاف قلب مرا
با سختی تیغه خویش
آزمونی می کند.
نه !
تردیدی بر جای بنمانده است
مگر قاطعیت وجود تو
کز سر انجام خویش
به تردیدم می افکند،
که تو آن جرعه ی آبی
که غلامان
به کبوتران می نو شانند
از آن پیشتر
که خنجر
به گلوگاگاه شان نهند.... "احمد شاملو"